|
روز آخر ماه رمضان بود . به ما گفته بودن برای طرح اطعام بریم حرم و به زائرینی که برای ضیافت افطار میومدن ، خدمت رسانی کنیم . اونروز من از صبح ساعت ۵ حرم بودم و کشیک پاس اول . ظهر که شد دیگه از شدت زانو درد و کمر درد طاقت نمی آوردم . وقتی ظهر کشیکم تموم شد ، از مسئول بخش اجازه گرفتم و از حرم بیرون اومدم و رفتم آرایشگاه تا موهام رو مرتب کنم . آخه یک ماه بود که آرایشگاه نرفته بودم و موهام خیلی بلند شده بود . بعد از آرایشگاه رفتم خونه و یک ساعتی خوابیدم . دوباره بلند شدم ، کت و شلوار خادمی رو پوشیدم ، سوار ماشین شدم و رفتم حرم . به محض رسیدن به حرم وارد دفتر بخش شدم و کارت حضور و غیاب رو زدم . ساعت حدودا ۵ بعد از ظهر بود . ساعت ۵:۱۵ دقیقه بود که گفتن بریم به سمت صحن هدایت ، محل ضیافت افطار . وفتی رسیدیم اونجا به من و چند تا دیگه از همکارا پانچ دادن و گفتن که کارت دعوت زائرین رو سوراخ کنیم و اونا رو به محل اطعام راهنمایی کنیم . مردم میومدن . خیلی زیاد بودن . به گفته مسئول بخش اونشب شلوغترین شب بود و حدود ۱۲۰۰۰ نفر میهمان سفره با برکت امام رضا (ع) بودن . ساعت ۶:۵۵ دقیقه اذان مغرب گفته شد و ما بین سیل جمعیت مشغول کار خودمون بودیم و خدمت رسانی می کردیم . برای افطار همون لحظه یه شیشه آب بهمون دادن و من از شدت تشنگی همه اون شیشه آب رو یک دفعه سر کشیدم . تا ساعت ۷:۳۰ دقیقه مشغول بودیم تا اینکه کم کم از شدت جمعیت کاسته شد . دیگه کم کم اونایی که افطاری ها رو گرفته بودن و میخواستن ببرن خونه تا همه اهل خانواده از اون غذای تبرک استفاده کنن ، داشتن میومدن تا از اون مکان خارج بشن . به ما گفتن که بریم کنار در وایستیم و دست به سینه به مهمونا خوش آمد بگیم و از اونا تشکر کنیم و یادآوری کنیم که طلبیده شدن و مهمون آقا امام رضا (ع) بودن . من به همه التماس دعا می گفتم . واقعا فضای معنوی ای ایجاد شده بود . سه بار گریه ام گرفت و یواشکی چند قطره اشک می ریختم . برام خیلی زیبا بود . انگار اون لحظه فرشته ها اونجا بودن و من توی یک قطعه از بهشت ایستاده بودم . تا می تونستم دعا میکردم و امام رضا (ع) رو واسطه می کردم و از خدا حاجت می خواستم . تا حالا همچین لذتی رو توی تمام عمرا نچشیده بودم . انشاالله نصیب همه بشه و برای من هم دوباره پیش بیاد .
روزي برادرم حضرت رضا(ع) مرا طلبيد و فرمود: اي حكيمه امشب فرزند مبارك خيزران متولد مي شود و بايد تو در وقت تولد او حاضر باشي. "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله ." حضرت فرمود :پس از اين عجايب بسيار را بيش از آنچه مشاهده كردي، مشاهده خواهي كرد. التماس دعای خیر
از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمىشد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند. آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم. در راه فكر كردم كه چقدر خوب مىشد اگر مىتوانستم امام را آزمايش كنم. در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند: «حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!» فكر كردم كه امام با من شوخى مىكند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...» هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطرهاى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم . سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مىآمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مىپيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.
راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))
حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مىرفتيم. خوب به ياد دارم... حضرت جواد را روى شانهام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مىكرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اولحرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مىزد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم. ـ «پسرم! چرا با ما نمىآيى؟» «نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مىآيم» «بگو پسرم!» پدر! آيا مرا دوست داريد؟» «البته پسرم» «اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مىدهيد؟» «حتما پسرم» «پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است». سكوت سنگينى بر لبهاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .
راوى: ابو هاشم جعفرى به سخنان امام گوش مىدادم . هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر مىکرد . تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود . شرم و حیاى حضور امام ، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم . در هیمن موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند : ـ «کمى آب بیاورید !» خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ایشان داد . امام ، براى این که من ، بدون خجالت ،آب بخورم ، اول خودشان مقدارى از آب را نوشیدند وبعد ظرف را به طرف من دراز کردند . من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم . نه! نمىشد . اصلا نمىتوانستم تحمل کنم . انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگىام را از بین ببرد . تازه ، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضاى آب کنم . این بار هم امام نگاهى به چهرهام کردند و حرفشان را نیمه تمام گذاشتند : «کمى آرد و شکر و آب بیاورید.» وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شکر و آب آورد ، امام آرد را در آب ریخت و مقدارى هم شکر روى آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود . نمىدانم از شرم بود یا از خوشحالى که تشکر را فراموش کردم . شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم . با کلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز کردم . ـ شربت گوارایى است. بنوش ابوهاشم!… بنوش که تشنگىات را از بین مىبرد...
|
About![]()
بسم الله الرحمن الرحیم Archivesهفته چهارم شهریور 1388هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 Links
نور تاریک
|