تبليغاتX
مهرافشان

مهرافشان

از قدیم گفتن : با خدا باش پادشاهی کن!

روز آخر ماه رمضان بود . به ما گفته بودن برای طرح اطعام بریم حرم و به زائرینی که برای ضیافت افطار میومدن ، خدمت رسانی کنیم .

اونروز من از صبح ساعت ۵ حرم بودم و کشیک پاس اول . ظهر که شد دیگه از شدت زانو درد و کمر درد طاقت نمی آوردم .

وقتی ظهر کشیکم تموم شد ، از مسئول بخش اجازه گرفتم و از حرم بیرون اومدم و رفتم آرایشگاه تا موهام رو مرتب کنم . آخه یک ماه بود که آرایشگاه نرفته بودم و موهام خیلی بلند شده بود .

بعد از آرایشگاه رفتم خونه و یک ساعتی خوابیدم . دوباره بلند شدم ، کت و شلوار خادمی رو پوشیدم ، سوار ماشین شدم و رفتم حرم .

به محض رسیدن به حرم وارد دفتر بخش شدم و کارت حضور و غیاب رو زدم . ساعت حدودا ۵ بعد از ظهر بود .

ساعت ۵:۱۵ دقیقه بود که گفتن بریم به سمت صحن هدایت ، محل ضیافت افطار .

وفتی رسیدیم اونجا به من و چند تا دیگه از همکارا پانچ دادن و گفتن که کارت دعوت زائرین رو سوراخ کنیم و اونا رو به محل اطعام راهنمایی کنیم .

مردم میومدن . خیلی زیاد بودن . به گفته مسئول بخش اونشب شلوغترین شب بود و حدود ۱۲۰۰۰ نفر میهمان سفره با برکت امام رضا (ع) بودن .

ساعت ۶:۵۵ دقیقه اذان مغرب گفته شد و ما بین سیل جمعیت مشغول کار خودمون بودیم و خدمت رسانی می کردیم . برای افطار همون لحظه یه شیشه آب بهمون دادن و من از شدت تشنگی همه اون شیشه آب رو یک دفعه سر کشیدم .

تا ساعت ۷:۳۰ دقیقه مشغول بودیم تا اینکه کم کم از شدت جمعیت کاسته شد . دیگه کم کم اونایی که افطاری ها رو گرفته بودن و میخواستن ببرن خونه تا همه اهل خانواده از اون غذای تبرک استفاده کنن ، داشتن میومدن تا از اون مکان خارج بشن . به ما گفتن که بریم کنار در وایستیم و دست به سینه به مهمونا خوش آمد بگیم و از اونا تشکر کنیم و یادآوری کنیم که طلبیده شدن و مهمون آقا امام رضا (ع) بودن . من به همه التماس دعا می گفتم .

واقعا فضای معنوی ای ایجاد شده بود . سه بار گریه ام گرفت و یواشکی چند قطره اشک می ریختم .

برام خیلی زیبا بود . انگار اون لحظه فرشته ها اونجا بودن و من توی یک قطعه از بهشت ایستاده بودم .

تا می تونستم دعا میکردم و امام رضا (ع) رو واسطه می کردم و از خدا حاجت می خواستم .

تا حالا همچین لذتی رو توی تمام عمرا نچشیده بودم . انشاالله نصیب همه بشه و برای من هم دوباره پیش بیاد .

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت17:16توسط مهرافشان | |

علامه  مجلسي (ره) در جلاءالعيون مي نويسد: ابن شهر آشوب به سند معتبر از حكيمه خاتون دختر امام موسي كاظم (ع) روايت مي كند كه :

روزي برادرم حضرت رضا(ع) مرا طلبيد و فرمود:

 اي حكيمه امشب فرزند مبارك خيزران متولد مي شود و بايد تو در وقت تولد او حاضر باشي.

من در خدمت آن حضرت ماندم , چون شب فرا رسيد حضرت مرا با خيزران و زنان قابله به حجره آورد و چراغي نزد ما افروخت و از حجره بيرون رفت و در را بر روي ما بست .

حكيمه خاتون مي افزايد : خورشيد امامت با بدنيا آمدنش حجره را نوراني كرد بر آن حضرت پرده نازكي چون جامه احاطه كرده بود و نوري از حضرت ساطع  مي شد

چون نور مبين را در دامن گرفتم . آن پرده حائل را از خورشيد جمالش دور كردم . حضرت امام رضا(ع) به حجره آمد .

پس از آنكه حضرت جواد (ع) را در جامه ها  مطهر پيچيده بوديم و حضرت رضا(ع) آن گوشواره  امامت را از ما گرفت  و در گهواره عزت و كرامت گذاشت و آن مهد شرف و عزت را به من سپرد و فرمود : از اين گهواره جدا مشو .

چون روز سوم ولادت فرا رسيد، امام جواد(ع) ديده حقيقت  بين خويش را به آسمان گشود وبه سوي راست و چپ نظر كرد و به زبان فصيح ندا داد :

"اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله ." 

چون اين حالت غريب  را از آن نور ديده مشاهده كردم، به خدمت حضرت رضا(ع) شرفياب شدم و آنچه ديده و شنيده بودم را به خدمت حضرت عرض كردم .

حضرت فرمود :پس از اين عجايب  بسيار را بيش از آنچه مشاهده كردي، مشاهده خواهي كرد.

منتهي الامال  ج2 ص572و573  ،  المناقب ج4 ص394 ، بحار النوار ج48 ص316 و ج50 ص10، الانوار البهيه ص250 ، حليه الابرار ج4 ص524 ، الثاقب في المناقب ص504 ، مدينه المعاجز ج7 ص260 

 

التماس دعای خیر

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت13:22توسط مهرافشان | |

از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.

در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.

در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:

«حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»

فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .

سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت14:20توسط مهرافشان | |

راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))

حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مى‏رفتيم. خوب به ياد دارم...

حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مى‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اولحرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم.

ـ «پسرم! چرا با ما نمى‏آيى؟»

«نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مى‏آيم»

«بگو پسرم!»

پدر! آيا مرا دوست داريد؟»

«البته پسرم»

«اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مى‏دهيد؟»

«حتما پسرم»

«پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است».

سكوت سنگينى بر لب‏هاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت9:30توسط مهرافشان | |

راوى: ابو هاشم جعفرى

به سخنان امام گوش مى‏دادم . هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر مى‏کرد . تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود . شرم و حیاى حضور امام ، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم . در هیمن موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند :

 ـ «کمى آب بیاورید !»

خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ایشان داد . امام ، براى این که من ، بدون خجالت ،آب بخورم ، اول خودشان مقدارى از آب را نوشیدند وبعد ظرف را به طرف من دراز کردند . من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم .

نه! نمى‏شد . اصلا نمى‏توانستم تحمل کنم . انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بین ببرد . تازه ، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضاى آب کنم . این بار هم امام نگاهى به چهره‏ام کردند و حرفشان را نیمه تمام گذاشتند : «کمى آرد و شکر و آب بیاورید.»

وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شکر و آب آورد ، امام آرد را در آب ریخت و مقدارى هم شکر روى آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود . نمى‏دانم از شرم بود یا از خوشحالى که تشکر را فراموش کردم . شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم . با کلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز کردم .

ـ شربت گوارایى است. بنوش ابوهاشم!… بنوش که تشنگى‏ات را از بین مى‏برد...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت7:28توسط مهرافشان | |